تبليغاتX
گنگانه::: سرمایه های ماورایی برای سخت شنیدن
 
     

گنگانه یعنی از جنس: حرفهایی هست برای گفتن و حرفهایی هست برای نگفتن حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند و ارزش ماورایی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد...

حرف های بزرگ و اهورایی همین هایند؛حرف هایی که اگر مخاطب خویش را یافتند ،یافته می شوند و اگر مخاطب خویش را نیافتند در ضمیر جان آرام می گیرند و روح را از درون به آتش می کشانند...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

:::::::{ یا حسین }:::::::

  

چهل روز از آن نيمروز گذشت؛ و هنوز، خورشيد داغدار و سرخ پوش و مويه كنان، واحسينا فرياد مي زند:

آه مي گويد حسين، راه مي گويد حسين، هر غبار هي زده بر خاك مي گويد حسين.

چهل روز گذشت از آن "يلدايي ظهر خونين"؛ و هنوز ...

آب فرات مي گويد حسين. علقمه گويد حسين، نخل مي گويد حسين و ناله مي گويد حسين.

ديدمش از پا فتاد و تيركين از دل كشيد؛ در فراسوي سكوت عرشيش، هر قطره خون، گويد حسين، "خون جگر" نالد حسين،

نيزه با هر شعبه اش فرياد مي آرد حسين.

ديد چشمانم در غروبي پر ز حسرت، زينبي از خيمه ها آمد برون، در پي اش دختي صدا مي زد حسين، شعله آتش صدا مي زد حسين،

دختر حيدر با صلابت، درب از خيبر گشودي آنزمان، رو نهادي قتلگه، در شعاع اضطرابش نيزه مي گويد حسين و تيغ مي نالد حسين؛ زير كوهي از سنان، فرياد مي زد يا حسين،

ديدمش او را دويد، پيكري در بركشيد، خون به لبهايش لميد، آن لحظه كه بر حنجر مولا رسيد، اشك مي گفتا حسين و ناله مي گفتا حسين، ريگ صحرا يا حسين و مرغ دريا يا حسين، مادري در اقتدا بر دخترش فرياد مي زد يا حسين.

گوييا محشر به پا بود...

جسم هاي پاره پاره، مادراني چون ستاره، نوجوانان ماه پاره، پيرمردان چون فرشته، دسته دسته رو به كعبه، كعبه اي در طوف اين صحرا، خاك هاي چادرش فرياد مي زد يا حسين.

دستي آمد با عصا، روحي پر از قدس و دعا، نوحي به روي موج ها،يعقوبي اما بينوا،صد يوسف گمگشته ی عرش خدا، اي واي من ايوب بي طاقت شد و فرياد زد: "مولا حسين" 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 9:21 قبل از ظهر توسط راحله 
:::::::::::::::::::::::::;;:|     |::::::::::::::::::::::::::::


:::::::{ خاک سرخ }:::::::

 

شايد 50 سال از آن روز گذشته باشد. اين 50 سال را ام سلمه هميشه نگران به خواب مي رفت و چون از خواب بيدار مي شد سراسيمه سراغ آن تحفه پيامبر مي رفت و آن را مي ديد!

روزي جبرئيل آمده و براي پيامبر مشتي از خاك صحرايي را آورده بود. پيامبر به ام سلمه يادآور شده بود كه اين خاك صحرايي است كه حسينم را در آن، مانند رسم جاهليت و همچون "كبش" خواهند كشت. رسم عرب بود كه بره اي را در حالي كه سواركاراني سوار بر اسب بودند شكار مي كردند و آن را مي كشتند و سرش را بريده و نعشش را در زير سم اسب له مي كردند. طوري كه استخوان هايش با گوشت و خونش يكي مي شد! همه اقوام به صفتي شهرت داشتند و عرب آن روز به جاهليتش!

اما پيامبر كه آمد، همه رسم ها را برانداخت و جامه اي نو بر تن اعراب پوشاند. و در برابر اين جامه چيزي جز مودت اهل بيتش نخواست.قرار بود روزي اجر اين جامه را پرداخت كنند.

 

سال ها بود كه ام سلمه نگران بود. پيامبر كه دامن از خاك برچيد نگراني اش افزون شد. تا يك يك اهل بيت دنيا را ترك كردند. فاطمه رفت و علي رفت و حسن رفت. روزي نبود كه سراغ آن خاك نرفته و رنگش را نبيند. امروز همان روز بايد باشد.

حسين كه داشت قصد كعبه مي كرد سراغش آمد. خداحافظي كرد. انگار دل ام سلمه بريزد دلهره سرتاسر وجودش را گرفت. مي خوابيد يا نه، نمي دانم ولي آن شب آرام و قرار نداشت. شب دهم محرم بود. خاك را مقابل چشمانش گذاشته بود. شب تا سحر . سحر تا ظهر و اندكي از ظهر گذشته كه خاك خون شد.

ام سلمه چه مي كني؟

گويي كه كربلا را مي بيند، گويي كه او نيز همراه زينب بوده باشد. چنان كه مقابل چشمانش حسينش را كشته باشند. جامه اش را غم اندود كرد و خاك بر سر نمود. همه مدينه ديگر مي دانستند كه حسين را كشتند! گويي مدينه نيز كربلا شده است. ديگر همه زمين كربلا شده است.

كل يوم عاشورا؛ كل ارض كربلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/24ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط راحله 
:::::::::::::::::::::::::;;:|     |::::::::::::::::::::::::::::


:::::::{ هفت روز آوار }:::::::

 

چو آفتاب، دلى زنده در كفن داريم
قسم به فجر كه ذوق برآمدن داريم
براق حادثه زين كن، عروج بايد كرد
طلوع صبح دگر را خروج بايد كرد

هلا! ز پشت يلان هرچه هست اينهاييم
اگر گسسته اگر جمع، آخرين هاييم

به انتظار، زمين پير شد چه مى‏گويى؟
رفيق خانه زنجير من! چه مى‏جويى؟

به بام قلعه يلان سواره را ديدم
فراز برج، برادر! ستاره را ديدم
سوار بود و به گِردَش كسى پياده نبود
شگفت ماند كه دروازه‏ها گشاده نبود
ملال خاك برآنم گرش هلى با ماست
مگو بر اوست بر او نيست، كاهلى با ماست
به جان دوست كه ماييم بى‏خبر مانده
نشسته اوست به دروازه منتظَر مانده
مگو به يأس، برادر! كه رنگ شب تازه است
قسم به فجر قسم، صبح پشت دروازه است
.....................................................

هفت روز جمعه تان، آوار نبودنتان، توان تميز نان از ايمان را ربوده است!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط راحله 
:::::::::::::::::::::::::;;:|     |::::::::::::::::::::::::::::


:::::::{ پنج نور }:::::::

یکی بود و یکی نبود جز آن یکی که بود.

خدا بود و خدا بود و خدا بود و خدا گنجی تنها بود؛ و خدا نور عالم بود و نور آسمانها و زمین ها؛ نوری واحد بود و آن نور واحد سه نور شدند و از آن سه نور دو نور دیگر نیز جدا شد و آفریده شد. محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین؛ پنج نور همیشه در حال گردش در عرش الهی؛ و بعرشه محدقین...

و خدا یکی یکی نورهایش را نازل می فرمود تا به نورهایش، ظلمتیان و به تاریکی خو گرفتگان را روشن کند و چراغی برافروزد کمثل مشکات، نشان دهنده راه از چاه، تا به منازل نور و بیوت نور که خدا اذن داده تا نامش به بالاروندگی ذکر شود درآیند. اذن الله ان ترفع فیها اسمه. آخر هر جا که اسم ذکر بالا نمی رود!

اول از همه محمد آمد و از صلب عبد خدا و به رسم پیامبری و به رتبه ختم نبوت. آنگاه فاطمه آمد و زهرای روشن شده، نوری نورانی شده که کفوی در خلقت به پایش نبود جز نور علی. علی و فاطمه خانه ای ساختند از نور. بیت النور اهل بیت. خانه ای با دری باز به مستمسکان عروه الوثقی آل طه؛

رمضان بود که حسن آمد. چه حسنی. با اسمی از آسمان آمده؛ شعبان که رسید حسین آمد. حسین. حسین. شبیر و شبر. حسین و حسن. خانه ای به کمال رسیده. اهل البیت و عروه الوثقی پیامبران و انبیا و اولیا و اوصیا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط راحله 
:::::::::::::::::::::::::;;:|     |::::::::::::::::::::::::::::


:::::::{ بهانه های انگور }:::::::

 

انگورها تازه بودند؛ دانه دانه سبز سبز؛ آنقدر رسیده که نزدیک بود از شیرینی اش ترک بردارند. نزد پیامبر _ مهربانترین فرستاده خدا به سوی خلق آخر _ آوردند. گمانم سلمان بود. مرد تشنه پارسی. از اهل بیت شما.

و پیامبر به سیره همیشگی اش سراغ از شما گرفت.

سلمان برای یافتن شما به خانه تان آمد. خانه علی و فاطمه. بیت النور شما. نبودید. پیامبر نگرانتان شد.

جبرئیل آمد. سراغ بهانه پیامبر را گرفت. که فرمودند: از بیم یهود بر میوه های دلم _ حسن و حسین_ نگرانم. بیمناکم. جبرئیل گفت: آنها در باغ "بنی دحداح" در خوابند.

پیامبر همراه سلمان بود که سراغ شما آمدند به سمت باغ. دست در گردن هم انداخته بودید و با حسن، برادر در آغوش برادر، خوابیده بودید. به خوابی شیرین رفته بودید و ماری دسته ای گل ریحان به دهان گرفته بود تا بر سیمای شما سایه افکند تا آفتاب نرنجاندتان. مبادا گردی بر رخسارتان بنشیند.

آه از کربلا! آه از تن های زیر آفتاب سوزان! آه از تن های عریان و بی کفن! آه از سیمای گرد گرفته!!!

بگذریم...

پیامبر که بالای سر شما رسید، مار لب به سخن گشود: انا ملک من ملائکه الکروبین، غفلت عن ذکر ربی طرفه عین... من ملک مقربی بودم که از ذکر خدا لحظه ای به اندازه چشم بر هم زدن غفلت کردم. خداوند مرا مسخ کرد و به صورت ماری به زمین تبعید شدم. سالهاست که منتظر بزرگواری هستم که شفاعت مرا نزد خداوند مهربان و بخشنده کند. خدا به آبرو و احترام این بزرگواران بزرگوار زاده حتما کرامتی بر من خواهد کرد.

پیامبر شما را بوسید تا از خواب بیدار شدید. لبخند می زدید. قند در دل پیامبر آب می کردید. دلشان را با گلخندهایتان آرام می کردید. آنگاه پیامبر آنچه گذشته بود را به شما گفت.

شما دو برادر، شما آبروی خلقت، شما میوه دل نبی، امید قلب علی، نور دیده زهرا، دسته های مفتاح الغیبی خود را به سوی آسمان بالا بردید و چنین دعا کردید:

"خدایا، به حق جد ارجمند و محبوب ما؛ محمد مصطفی و به حق پدرمان علی مرتضی، و به حق مادرمان فاطمه زهرا، تو را سوگند می دهیم که این فرشته را به مقام اولش بازگردانی..."

دست های شما هنوز به سمت آسمان بود که دسته های ملائک با ندای مژده باد زمین آمدند. شادمان و بشارت گویان که خداوند رحمان این ملک مسخ شده را بخشید. او را همراهی کردند و به آسمان بردند.

چه فخری میکرد! چه احساس عزتی میکرد آن ملک! آن ملک رانده شده چه مباهاتی به زمین آمدنش میکرد که شفاعت حسن و حسین بالی دوباره به او بخشیده بود!

می گویم آقا جان، من به فدای شما... از آن تقرب خلیفه اللهی به دور افتاده ایم. از انسان بودن خویش دور شده ایم. ما باید همراه شما می شدیم که نشده ایم. چه می شود به حرمت به نفس های از شماره افتاده کربلایی ها، این تن های به خاک افتاده عاشورایی ها، به تن های خسته اهل کوچ، بیت اسارت رفته، تن های بیمار و جان های رنجور که ندای ما رایت الا جمیل سر میدهند، ما را هم شفاعت کنید. شفاعتمان کنید تا پایی برای همراهی با کاروان دیگر عاشورایی تان به ما ببخشند...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط راحله 
:::::::::::::::::::::::::;;:|     |::::::::::::::::::::::::::::


 

 

 

 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ

نوشته های پیشین

هفته چهارم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387

آرشیو موضوعی

لال نوشت
امامانه
ساست العباد